تبليغاتX
حرفهای دختر و پدری دور از هم...

حرفهای دختر و پدری دور از هم...

تشنه ی چشماتم

منو سیرابم کن

منو با لالایی

دوباره خوابم کن


بابای خوبم...

مدتها بود حرف دلمو بهت نزده بودم....خوشحالم که امروز فرصت شد باهات خوب درد دل کنم....بیشتر از اونی که فکرشو بکنی دلتنگتم بابا ....



نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 0:31 توسط دریا| |

دیدن بهترین بابای دنیا توی یک روز سرد پاییزی بهترین چیزیه که میشه از خدا خواست...چقدر خوب که زود به آرزوم می رسم ....

به کم دیدن و با عجله خداحافظی کردن عادت کردم...انگاری سهم من از داشتن بابایی به خوبی شما همین قدر کمه... من به همینشم راضیم...میدونم اگر ناشکری کنم همینم ازم دریغ میکنه....

بهم بگو اونروز که دیگه خداحافظی در کار نباشه نزدیکه بابایی...بهم بگو...من امید دارم....


پ.ن:عاشق دلسوزی و نصیحتهاتم بابایی...


دارم چشمی گریان به رهش

روز و شب بشمارم تا بیاید




پ.پ.ن: خدای دریا ، نکنه به عشق من نسبت به بابام و بقیه ی آدمها حسودی می کنید؟؟؟؟نکنه شما هم مثل دیگران به فکر خودتون هستید؟؟؟این ناجوانمردانست....




نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 15:0 توسط دریا| |

بابا جونم سلام...

اومدم اینجا بنویسم که چقدر همه چی خوبه و چقدر حیف که شما کنارم نیستی که ببینی خوبم و دارم از زندگی جدیدم لذت می برم...

پ.ن : هزار بار نوشتم و پاک کردم

پ.پ.ن : کاش میتونستم باهاتون بیام شیراز....کنار شما و داداشی....کنار حافظ...کاش می شد...

پ.پ.پ.ن : بهتره سوغات شیراز رو اینجا بذارم...شما که خوب میدونی نیتم چی بود...چقدر خوب اومد برام. بابایی... خسرو شیرین :)


سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحی درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببينی که نگارت به چه آيين آمد
مژدگانی بده ای خلوتی نافه گشای
که ز صحرای ختن آهوی مشکين آمد
گريه آبی به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
ای کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدی ايام چو ديد ابر بهار
گريه‌اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشای رياحين آمد

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:21 توسط دریا| |

به چشمهاي من خيره شو...

چيزي در ته اين نگاه سوخته است

ته گرفته است.

خشكسالي نيست اما شوره زده است

‌ترك برداشته است‌

مثل دل كه شوره زد و ترك برداشت و سوخت....

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:19 توسط دریا| |


خوبم....هستم...میگذره...

اعتراف میکنم داره خوب و خواستنی میگذره...

دفترچه خاطراتم این روزا خلوت شده...دل و دماغ نوشتن ندارم....

اما همه چی خوبه...

وقتی ازم ناراحت میشی دلم می خواد بمیرم....

کاش هیچ وقت دلت ازم نگیره بابا جونم...

تو همه ی زندگیمی...

تو همه کسمی...

تو بهانه ی زندگیمی بابا...

نکنه اینا یادت بره؟؟؟.....

نکنه یادت بره دخترت با وجود تو زندس....

خوبیاتو ازم دریغ نکن...

پ.ن : آدمای جدیدی وارد زندگیم شدن که کم کم دارن برام مهم میشن...از این راه جدید خیلی راضیم بابا...از این آدمای بی ادعا خوشم میاد....یادته بهم میگفتی وقتی تو چشم آدما نگاه کنی صداقتشون رو می فهمی؟؟؟حق با شماس بابایی...آدمای صادقی وارد زندگیم شدن...کسایی که ادعای دوستی ندارن...دوست واقعین...

پ.پ.ن : بابا دعا کن همیشه همینجوری بمونن....دعا کن این آرامشی که بعد از مدتها دارم تجربش می کنم دووم داشته باشه...دعا کن این راه آخرش خوب باشه...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:36 توسط دریا| |

 

ای مسافر
ای جدانا شدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی‌دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می‌کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می‌فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده‌ات را
مسافر من
آنگاه که می‌روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی‌تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می‌آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی‌شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می‌نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی‌دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی

مرا خواهی دید ...


"مهدی سهیلی"


بابای خوبم تو بهتر از هرکسی حرف منو می فهمی...خونمون دلتنگ دلنوشته هام شده بود،خودمم دلتنگ این خونه که پر شده از خاطره های خوب و ...

میدونم ازم ناراحتی...

ببخش دخترتو...

پ.ن:یک هفته سفر روحم رو تازه کرد اما هنوز خسته ام...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:21 توسط دریا| |

چشمانم را بر هم می گذارم... هستی

باز که می کنم ، رفته ای

خدایا تو اراده کن

کدام بهتر است؟؟؟

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:4 توسط دریا| |

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

                                   و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو

                    صدای صنوبر

                                   سلام سپیدار

 

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

 

دل تشنه ای دارم ای عشق

مرا خنده کن بر لبانی

                        که شب را نگفتند

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

                                       که این سو شکستند و آنسو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق

 

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

 

دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

صدایم کن از سمت بیداری کوه

 

تورا میشناسم من ای عشق

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

                                             گرفتم به سر چتر باران

 

کسی در نگاهم نفس زد

 

                                و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

 

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه


بابا خیلی دوست دارم...خیلی...دوست دارم با تو بخندم...با تو شاد باشم...


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:59 توسط دریا| |


واژه واژه، سطر سطر
صفحه صفحه، فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن ! ...

قیصر امین پور


امروز اولین تار موی سفید رو تو موهام پیدا کردم...سریع کندمشو گذاشتم لای تقویم که یادم بمونه تو سن بیست و یک سالگی چطور ناگهان پیر شدم :)

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:17 توسط دریا| |

کنج این آینده ی نا معلوم دارم دست و پا میزنم....

نجاتم بده...

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:39 توسط دریا| |

Design By : Night Melody