تبليغاتX
حرفهای دختر و پدری دور از هم...


حرفهای دختر و پدری دور از هم...



به چشمهاي من خيره شو...

چيزي در ته اين نگاه سوخته است

ته گرفته است.

خشكسالي نيست اما شوره زده است

‌ترك برداشته است‌

مثل دل كه شوره زد و ترك برداشت و سوخت....

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 16:19 توسط دریا| |


خوبم....هستم...میگذره...

اعتراف میکنم داره خوب و خواستنی میگذره...

دفترچه خاطراتم این روزا خلوت شده...دل و دماغ نوشتن ندارم....

اما همه چی خوبه...

وقتی ازم ناراحت میشی دلم می خواد بمیرم....

کاش هیچ وقت دلت ازم نگیره بابا جونم...

تو همه ی زندگیمی...

تو همه کسمی...

تو بهانه ی زندگیمی بابا...

نکنه اینا یادت بره؟؟؟.....

نکنه یادت بره دخترت با وجود تو زندس....

خوبیاتو ازم دریغ نکن...

پ.ن : آدمای جدیدی وارد زندگیم شدن که کم کم دارن برام مهم میشن...از این راه جدید خیلی راضیم بابا...از این آدمای بی ادعا خوشم میاد....یادته بهم میگفتی وقتی تو چشم آدما نگاه کنی صداقتشون رو می فهمی؟؟؟حق با شماس بابایی...آدمای صادقی وارد زندگیم شدن...کسایی که ادعای دوستی ندارن...دوست واقعین...

پ.پ.ن : بابا دعا کن همیشه همینجوری بمونن....دعا کن این آرامشی که بعد از مدتها دارم تجربش می کنم دووم داشته باشه...دعا کن این راه آخرش خوب باشه...

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 17:36 توسط دریا| |

 

ای مسافر
ای جدانا شدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی‌دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می‌کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح، تن را می‌فرساید
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده‌ات را
مسافر من
آنگاه که می‌روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فراق صاعقه وار را
بر نمی‌تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می‌آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی‌شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
آری باران اشک بی طاقتم را که می‌نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی‌دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی

مرا خواهی دید ...


"مهدی سهیلی"


بابای خوبم تو بهتر از هرکسی حرف منو می فهمی...خونمون دلتنگ دلنوشته هام شده بود،خودمم دلتنگ این خونه که پر شده از خاطره های خوب و ...

میدونم ازم ناراحتی...

ببخش دخترتو...

پ.ن:یک هفته سفر روحم رو تازه کرد اما هنوز خسته ام...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 20:21 توسط دریا| |

چشمانم را بر هم می گذارم... هستی

باز که می کنم ، رفته ای

خدایا تو اراده کن

کدام بهتر است؟؟؟

نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 4:4 توسط دریا| |

مرا می شناسی تو ای عشق

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

                                   و توفان یک گل مرا زیر و رو کرد

پرم از عبور پرستو

                    صدای صنوبر

                                   سلام سپیدار

 

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

 

دل تشنه ای دارم ای عشق

مرا خنده کن بر لبانی

                        که شب را نگفتند

مرا آشنا کن به گلهای شوقی

                                       که این سو شکستند و آنسو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق

 

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

 

دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

صدایم کن از سمت بیداری کوه

 

تورا میشناسم من ای عشق

شبی عظر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر، پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

و در کوچه باران چه یکریز و سرشار

                                             گرفتم به سر چتر باران

 

کسی در نگاهم نفس زد

 

                                و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم

و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم

 

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه


بابا خیلی دوست دارم...خیلی...دوست دارم با تو بخندم...با تو شاد باشم...


نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 13:59 توسط دریا| |


واژه واژه، سطر سطر
صفحه صفحه، فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که

سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سفید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دست های مهربانی ات
در ابتدای راه خسته می شود

گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن!
دفتر مرا ورق بزن
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن ! ...

قیصر امین پور


امروز اولین تار موی سفید رو تو موهام پیدا کردم...سریع کندمشو گذاشتم لای تقویم که یادم بمونه تو سن بیست و یک سالگی چطور ناگهان پیر شدم :)

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 21:17 توسط دریا| |

کنج این آینده ی نا معلوم دارم دست و پا میزنم....

نجاتم بده...

نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 14:39 توسط دریا| |

من دریا

تو ساحل

بیا

تا دنیایی تازه بسازیم

تو

درخشانترین ستاره ی آسمانم باش

لبخند بزن

بگو

سیییییب

چیلیک!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 23:51 توسط دریا| |

بابایی دیدن تو انقدر برام شیرین و دوست داشتنیه که نمیتونم لذت غیر قابل وصفشو تو حال بد براتون بگم....برا همین تا الان صبر کردم...

آخ که وقتی از دور می بینمت بال در میارم...همون چند ثانیه که طول میکشه برا رسیدن بهت،قد یک عمره برام...پیشونیم رو که میبوسی عاشقتر از قبلم...تازه می فهمم خواب نمی بینم...تازه می فهمم به یکی دیگه از آرزوهام رسیدم...

خدا بازم از دریاچه ی رحمتش اون صدف عزیزمو برام فرستاد تا من درش رو که باز کردم زیباترین مروارید زندگیمو دوباره ببینم...

کنار تو که میشینم همه ی دنیا تو دستامه...همه ی آسمونا مال منه...زمین و زمان دست منه...زمان؟نه این یکی دست من نیست...مثل برق و باد میگذره...

هیچ وقت رفتنتو تاب نمیارم...هرچقدرم سعی کنم به خودم بقبولونم بلاخره این روزا تموم میشه،بازم دیدن دور شدنت برام یه دنیا غم میاره....خوبه امید دارم...خوبه زندگی هنوز جاریه....خوبه تو بابای منی ...وگرنه....

بابای خوبم

زندگی با تو خیلی خوبه

هیچ وقت خوبیاتو ازم دریغ نکن

بابایی دریای تو به کوچکترین غمت، خشک میشه

.

پ.ن:عنوان این نوشته رو امروز تو یه وبلاگ خوندم....

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 3:5 توسط دریا| |

نشد...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 22:52 توسط دریا| |


Design By : Night Skin